تبليغاتX
دل نوشته های دانشجویان اشتباهی

گروه نقشه برداران دارالفنون
 
این وبلاگ برای تعامل نظرات دوستان با یکدیگر ایجاد شده است.

چقدر دنبالت گشتم و از تو هیچ خبر نبود...!
سرم سرگیجه می رود...!
نفس هایم رو به آخر است...!
این آفتابگردان کوچک فقط نگاهت را می خواهد...!
اما دریغ از قطره ای!
یادت نبود قبل رفتنت بگویی،
شبهای زمستانی دلت « قطبی » است!!!؟

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/31 ساعت 14:29 توسط محمد بابامرادی
از پشت پنجره ی بخار گرفته،
رقص مستانه ی تو را دید می زنم؛
باران بازیچه سر انگشتانت...
می چرخد به اشاره تو
و مردمک چشمانم،
خسته از این همه فاصله،
در پس هر پلک،
تو را در آغوش می کشد...
لبانت، پذیرای بوسه های مکرر باران است
و چشمانت خیره به سمت بی قراری من.
بی صدا، بی صدای ات را هم آواز می شوم.
از پشت پنجره ی بخار گرفته،
به سمت چشمانت به پرواز در می آیم.
شاید باران جایش را با من عوض کند،
من برقصم، تو برقصانی و باران فقط ببارد...
نوشته شده در شنبه 1391/02/30 ساعت 20:10 توسط محمد بابامرادی

همیشه باید در برگ ریزان پاییز گام بردارم،
یا در کولاک مه گرفته زمستان،
آن روز که سهم بهار را در کوچه ها تقسیم میکردند،
نصیب من تنها یک شاخه اقاقیا بود،
که بر دیوار همسایه آویزان بود،
و هر وقت مرا دلتنگ میدید،
به عطر افشانی در مسیر قدمهایم می پرداخت.
قصه این است، ولی...
مرا غمگین خطاب نکنید.
من فقط گاهی،
ار هرزه ی گیاهانی شکایت میکنم،
که بی رخصت و دستور،
در خاک حاصلخیز خانه ام،
جوانه میزنند و بی مهابا میرویند.
از من خرده نگیرید که خاکستری نویس شده ام،
من فقط گاهی
خاکستر خاطرات را جارو میکنم،
و اندکی گلایه و گریه...
و باز،
نگران نباشید؛
همان میشوم که شما از من در خیال خود دارید...
اگر پیله پوسیده ام، سر باز کند.

نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25 ساعت 11:53 توسط محمد بابامرادی

پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است و هر گامى که تو در عشق برمى دارى، خدا هم گامى در غیرت برمى دارد؛ تو عاشق تر مى شوى و خدا غیورتر...
و آن گاه که گمان مى کنى معشوق چه دست یافتنى است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مى شود و خیالت را در هم مى ریزد و معشوقت را در هم میکوبد، معشوقت هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد، خدا هرگز نمى گذارد میان تو و او چیزى فاصله بیندازد. معشوقت مى شکند و تو نا امید مى شوى و نمى دانى که نا امیدى زیباترین نتیجه عشق است...


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط "محمد"):

معجزه خبر نمی کند با احتیاط نا امید شوید.

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24 ساعت 11:25 توسط محمد بابامرادی

واژه ها را گشتم، از بین تمام صفت ها و ترکیب های نیک روزگار نتوانستم کلمه ای را پیدا کنم که برازنده این نام بزرگ باشد، کسانی که از نعمت داشتن این فرشته محروم هستند، لذت وجودش را بیشتر و بهتر درک میکنند و کسانی که این فرشته گرما بخش خانه آنهاست، شمیم محبت و عطر بهشت را از وجود او استشمام میکنند.

اکنون روی کلامم با این فرشته است: " دوستت دارم چون وجود تو شایسته دوست داشتن است، همیشه و همه جا در کنارم بودی و وجود خود را وقف من کردی، انگاه که دستهای کوچکم را در میان دستهایت میگرفتی و به من لبخند می زدی... آنگاه که مرا از زیر قرآن رد می کردی و به مدرسه می فرستادی... آنگاه که با هوش و ذکاوت خود پی میبردی از چیزی یا از کسی دلگیرم و خود شریک غم هایم میشدی... آنگاه که برای موفقیتم دستی به آسمان داشتی... آنگاه که... آنگاه ها بسیار است چرا که وجود تو آنچنان بزرگ و بی کران است که کلمات از توصیفت عاجز می مانند... اکنون جمله آغازین خود را اینگونه اصلاح میکنم، وجود تو شایسته ستایش است."

فرا رسیدن میلاد حضرت زهرا (س) و روز مادر مبارک باد.


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط "مجید"):

تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه، صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه، مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم، از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم، برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی، برای اشکهای من همیشه آستین بودیريال تو ای همیشه غم خوارم، تو ای مطرح ترین یارم، به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم.

نوشته شده در شنبه 1391/02/23 ساعت 12:49 توسط محمد بابامرادی
میزی برای کار

     کاری برای تخت

          تختی برای خواب

               خوابی برای جان

                    جانی برای مرگ

                         مرگی برای یاد

                              یادی برای سنگ

                                    این بود زندگی....

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17 ساعت 9:39 توسط مهسا رفیعی

پشت چراغ قرمز ایستاده بودم، ناگهان کودکی آمد و گفت: چسب زخم میخواهید؟ پنج تا صد تومن؟
با خود گفتم: اگر تمام چسب زخمهایت را هم بخرم، نه زخم های من خوب می شود و نه زخم های تو...

نوشته شده در شنبه 1391/02/16 ساعت 14:12 توسط مهسا رفیعی

یادش بخیر، سال ۷۶ بود که رفتم مدرسه! اون موقع ها علاوه بر شماره کلاس، به هر کدوم از کلاس های اول دبستان، اسم میوه ای رو اختصاص میدادن و اسم کلاس ما هم کلاس "گلابی" بود! یکی نبود بهشون بگه، آخه مگه میوه قحطه؟ حالا چرا گلابی!!؟

بگذریم، توی این ۱۵ سال، هر سال اوایل مهر ماه هر موقع که خودم رو برای شروع یک سال تحصیلی دیگه آماده میکنم، یاد اون معلم ها و اساتیدی میوفتم که واسم خیلی زحمت کشیدن، کسانی که برای تعلیم و تربیت ما فرزندان ایران زمین، کوشیدند و در واقع سرمایه های اصلی این سرزمین رو پرورش دادند. این چند سطر رو دوست دارم به این عزیزان تقدیم کنم:

۱۲ اردیبهشت، روز توست، تویی که راه را به من نشان دادی و خود نیز چراغ هدایتم شدی، تویی که نام های فراوان به خود گرفتی، روزی آموزگارم بودی، روزی دبیرم و روز دگر استادم. اما همواره به یک نام شهره بودی، معلم. تو به من علم و حکمت آموختی، برایم از تربیت سخن گفتی و به من یاد دادی آبادی ایران در گرو همت و تلاش ما فرزندان ایران زمین است. اکنون ما فرزندان ایران زمین هستیم که یک صدا خواهیم گفت:

روز معلم بر تمام معلمان عزیز، مبارک باد.


+ کامنت برتر : تمامی کامنت های این پست زیبا و بیانگر احساسات دوستان نسبت به این روز خاص بود، لذا کامنتی به عنوان کامنت برتر انتخاب نمیشود.
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12 ساعت 0:17 توسط محمد بابامرادی

10 اردیبهشت، روز خلیج همیشه پارس...


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط " behnam"):
ای کاش تو تقویم هم به جای خلیج فارس می نوشتن خلیجه همیشه پارس .

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10 ساعت 14:35 توسط محمد بابامرادی

استاد کلاس فلسفه در برابر دانشجویان ایستاد و چند شی رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلمه ای یک شیشه خالی بسیار بزرگ رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردندند...

سپس استاد ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق جا باز کردند و بین توپ های گلف قرار گرفتند و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند...

بعد دوباره استاد ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت و ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند او یکبار دیگر پرسید آیا ظرف پر است و دانشجویان یک صدا گفتند بله!

استاد دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات خالی کرد... و گفت: "در حقیقت دارم همه جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم !" همه دانشجویان خندیدند!

در حالی که صدای خنده فرو می نشست استاد گفت: "حالا من می خوام متوجه این بشید که این شیشه نمادی از زندگی شماست.. توپ های گلف مهم ترین چیز هایتان هستند. خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان. چیز هایی که اگر چیز های دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند باز هم زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها چیز های قابل اهمیت هستند: مثل کارتان، خانه تان و ماشین تان! ماسه ها هم سایر چیز ها هستند مثل مسائل خیلی ساده!

اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید دیگر جایی برای سنگریزها و توپ های گلف باقی نمی مونه. درست مثل زندگیتان. اگر شما همه زمان و تواناییتون رو روی چیز های ساده و پیش پا افتاده صرف کنید دیگر جایی و زمانی برای مسائلی که براتون اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیز هایی که برای شاد بودنتون اهمیت زیادی داره توجه زیادی کنید. با دوستان و اطرافیان به بیرون بروید و با اونا خوش بگذرونید... همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی ها هست. همیشه در دسترس باشید! اول مواظب توپ های گلف باشید... چیزهایی که واقعا براتون اهمیت دارند... موارد دارای اهمیت را مشخص کنید.. بقیه چیز ها همون ماسه ها هستند...

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید :پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که پرسیدی!
این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که  "مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پرمشغله است. همیشه در آن جایی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست."

نوشته شده در شنبه 1391/02/09 ساعت 11:42 توسط پدرام فرجی
آدمیست دیگر...
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد...
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور...
+ کامنت برتر (ارسال شده توسط "m..."):
یک روز دیگه ام خودشو خیلی تحویل میگیره... انتخاب باخودمونه ...
نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06 ساعت 21:7 توسط محمد بابامرادی
 
به نام خالق فاطمه

السلام عليك يا فاطمه الزهرا، يابنت محمد، يا قره عين الرسول

فاطمه جان!
اي آشناي بي نشان!
تاكي اين همه بي نشاني؟!

فاطمه جان!
اي آيينه سبز عصمت و طهارت ؛
اي بانوي آفتاب و خاتون نور ؛
اي حوريه اي در زمين و انيسه اي در آسمان ؛

فاطمه جان!
خوشا به حال 18بهاري كه با تو رویيدند ؛
18 تابستاني كه به بار نشستند ؛
18 خزاني که رنگ به رنگ شدند ؛
و 18 زمستاني كه همرنگ سپیدی کفنت شدند ؛

امشب غبارغم دركوچه هاي مدينه آكنده شده ؛
و عرشيان و فرشيان از غروب و غربتت زانوي غم بغل گرفته اند ؛

فاطمه جان!
زمان زمان اجابت است ؛
و دعا، به خواهش هاي دستهاي پرحاجتمان ،
پر از التماس ،
مملو از راز و نياز ،
لبريز از عشق است.
یا زهرای مرضیه تمناي اجابتت را داريم.

يا وجيهه عندالله اشفعي لنا عندالله
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05 ساعت 13:58 توسط محمد بابامرادی

۱۰۰۰

این پست هزارمین پست این وبلاگ است!

هر چند تنها یکی از بهترین ها هستیم؛
اما یقینا تمام
بهترین ها ما را انتخاب می کنند.


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط " استاد محمدرضا اسماعیلی"):
یه کارت پستال هم برای خودت بفرست.
+ کامنت برتر (ارسال شده توسط " ابراهیم صارمی"):
اگه به این افتخار میکنی که هزارمین پست این وبلاگه بزار منم یه چیز بگم بیشتر حال کنی... ما دو هزارمین بار داریم مطلب میخونیم تو وبلاگتون یه بار میخونیم نظر میدیم. یه بار هم میایم ببینیم نظرمون ثبت شده یا نه. حالا دیدی ما از تو هزار مطلب جلوتریم.
نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03 ساعت 16:30 توسط محمد بابامرادی
ظرف غذای نذری همسایه را نگرفتم، هاج و واج نگاهم کرد.
گفتم غذا داریم و این زیادی است...
به او نگفتم که اگر فقط ده دقیقه سرکوچه بایستد؛
حتما یک نفر را می بیند که سطل آشغال بزرگ را می کاود برای یافتن لقمه ای نان...
دور و برم پر است از یتیم، نیازمند و کودکان خیابانی...
یک محل را نذری میدهید،
بی آنکه حواستان باشد نیازمندان روزشان به صف ایستادن نمیرسد...
و اگر هم برسد از لباسهایشان خجالت میکشند.
+ کامنت برتر (ارسال شده توسط " ابراهیم صارمی"):
واقعا هیچ کس نیست بگه بابا نذرتون رو بدید به یک نیازمند تا بخواین اون رو بین دارو کم دارها پخش کنید... حرفی دیگه برای گفتن نداریم ممنون از پست زیباتون
نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03 ساعت 14:53 توسط محمد بابامرادی

اگه ناراحتی برای اینکه گوشیت آیفون نیست و مدل لپ تاپت قدیمی شده یا اینکه لباس تابستونیات رو هنوز نخریدی و مجبوری همونایی که واسه عید خریدی رو بپوشی و یا هر چیز دیگه ای، میخوام به چهره رنجور این پیرمرد نگاه کنی، این پیر خسته دل، داره اشک شوق میریزه، میدونی واسه چی؟
چون با بدست آوردن این چند قرص نان، حداقل برای یک شب هم که شده میتونه شادی رو تو صورت همسر و فرزنداش ببینه.
بیایم یاد بگیریم قدر نعمت هایی که داریم رو بدونیم...
خداوندا به ما بیاموز که در هر حال شکرگزار درگاه تو باشیم...


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط " ابراهیم صارمی"):
سلام محمد خیلی زیبا بود اما دیگه از این تصاویر نذار چون من بعد دیدن این جور تصاویر
چند روزی حالم گرفته میشه
چون دلم میخواد براشون کاری کنم ولی چه کنم که کاری از دستم بر نمیاد.
پیغمبر میگه هرکس به یک پیرمرد توهین کنه به من پیغمبر توهین کرده وهرکی اشک اونو در بیاره اشک من پیغمبر رو دراورده.
نوشته شده در شنبه 1391/02/02 ساعت 12:57 توسط محمد بابامرادی
مرد است دیگر...
گاهی تند میشود و گاهی عاشقانه میگوید...
غرورش آسمان و دلش دریاست...
تو چه میدانی از بغض گلو گیر کرده یک مرد؟!!!
تو چه میدانی که شاید چشمانت دنیای او شده...
تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبر دارد و بالش زیر سرش...
مرد را فقط مرد میفهمد و مرد...
+ کامنت برتر (ارسال شده توسط " استاد محمدرضا اسماعیلی"):
ای بابا؛ جیگرم آتیش گرفت.
این شب ها هم میگذره ولی باید همیشه یادت بمونه.
نوشته شده در شنبه 1391/02/02 ساعت 11:23 توسط محمد بابامرادی
گاه می اندیشم...
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی،
روی تو را کاش میدیدم.
شانه بالازدنت را...
بی قید!
و تکان دادن دستت...
که مهم نیست زیاد!!
و تکان دادن سر را...
که عجب! عاقبت مرد؟!!!
افسوس!
کاش میدیدم.

من با خود می گویم...
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا...
آتش عشق تو خاکستر کرد.

آنجا را نمیدانم، اما اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند، باور نمیکنند چیزی از دست داده باشی...


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط " behnam"):
سعی کنید قلبی مقاوم داشته باشید، قلبی که مقابل گرم و سرد حوادث و ضربه های عاطفی همچون ظروف چینی با اندک ضربه ای خرد نشود .
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29 ساعت 19:53 توسط محمد بابامرادی
در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید، این شمالیترین شهر دانمارکیهاست ..... جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمیشوند و بنابرین این راستا بوجود میاد
 
In a tourism filled city of Skagen you can see this incredible natural sight. This city is the most northern point of Danish people…..where the Baltic sea “meets” the North sea. Two different seas can not be combined together thus creating this line.

و شاید این همان چیزی باشد که در قرآن آمده است...

سورة مباركه الرحمن آیات ۱۹ الی ۲۲:
 
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ (19) بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ (20) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ (21) يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22)
 
19. دو دريا را به گونه اي روان كرد كه با هم برخورد كنند.20. اما ميان آن دو حد فاصلي است كه به هم تجاوز نمي کنند.21. پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مى‏كنيد؟
22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج مى‏شود.

سوره مباركه فرقان آیه 53:
 
 و هو الذي مَرَجَ البحرينِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَينَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً (۵۳)
 
و اوست كسي كه دو دريا را موج زنان به سوي هم روان كرد اين يكي شيرين و آن يكي شور و تلخ است و ميان آندو حريمي استوار قرار داد.
 
سوره مباركه فاطر آيه 12:
 
وَمَا يَسْتَوِي الْبَحْرَانِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْمًا طَرِيًّا وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (۱۲)
 
اين دو دريا يکسان نيستند: يکی آبش شيرين و گواراست و يکی شور و تلخ، از هر دو گوشت تازه می خوريد و از آنها چيزهايی برای آرايش تن خويش بيرون می کشيد و می بينی که کشتي ها برای يافتن روزی و غنيمت، آب را می شکافند و پيش می روند، باشد که سپاسگزار باشيد.
 
سوره مباركه نمل آيه 61:
 
اَمَّنْ جَعَلَ الْاَرْضَ قَرَارًا وَ جَعَلَ خِلالَهَا اَنْهَارًا وَ جَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَ جَعَلَ بَينَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا ءَاِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ﴿61
 
[آيا شريكانى كه مى‏پندارند بهتر است‏] يا آن كس كه زمين را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پديد آورد و براى آن، كوه‏ها را [مانند لنگر] قرار داد، و ميان دو دريا برزخى گذاشت؟ آيا معبودى با خداست؟ [نه] بلكه بيشترشان نمى‏دانند.
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/22 ساعت 21:13 توسط الهام جعفری
میدانی؟
یک وقتهایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی: تعطیل است!!!
و آن را بچسبانی پشت شیشه ی افکارت،
باید به خودت استراحت بدهی...
دراز بکشی...
دست هایت را زیر سرت بگذاری و به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی...
در دلت بخندی به تمام افکاری که در پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند!
آنوقت با خودت بگویی: تعطیل است!!!
بگذار منتظر بمانند...
 
تعطیل است...
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/22 ساعت 16:27 توسط محمد بابامرادی

میدانی کی فهمیدم خیلی تنها شده ام؟
موقعی که با دوستانم نشسته بودم و همه آنها گوشیهایشان در دستانشان مشغول بود و من تنها با فنجان بازی میکردم...
موقعی که در حیاط دانشگاه همه دو به دو بودن و من هم با تنهایی دو تا شدم...
موقعی که در خیابان راه میرفتم و هرکس دستی در دستش گرفته بود و من دست در جیب داشتم...
موقعی که در رستوران همه از طرفشان میپرسیدند تو چی میل داری و من از خود میپرسیدم...
موقعی که به خانه آمدم و کسی نبود برایش پیامک بزنم: "من رسیدم خونه"...
شب شد و هیچکس به من شب بخیر نگفت و هیچکس با من صحبت نکرد تا من خوابم ببرد...
صبح شد و لحظه ای کنار پنجره رفتم و دیدم دو کبوتر کنار هم نشسته اند، دیگر کبوترها هم به من فخر فروشی میکنند...
چشمم به نوشته بزرگ روی دیوار اتاقم افتاد: "همچون کوه، مغرور و تنها باش".


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط " استاد محمدرضا اسماعیلی"):
آخی! دلم سوخت.
اگه میخوای همچون کوه مغرور و تنها باشی، باش؛ خیلی هم عالی. ولی اول اینکه سعی کن خودت اینجوری باشی نه اینکه روزگار مجبورت کرده باشه و دوم اینکه خدا هم میگه ما انسان را کوپل آفریدیم. ولی کلا اشکال نداره خیلی غصه نخور.
راستی چه خبر؟ درسهات رو میخونی؟ برای کنکور چی؟ دلم برای اون دیوونه خونه تنگ شده.
نوشته شده در دوشنبه 1391/01/21 ساعت 12:10 توسط محمد بابامرادی

شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر.
شخصیت من چیزیه که من هستم،
اما برخورد من بستگی داره به اینکه " تو " کی باشی...

نوشته شده در شنبه 1391/01/19 ساعت 22:22 توسط پریسا محمدی

موفقیتی دیگر برای دانشجویان دانشگاه دارالفنون که با پیگیری دانشجویان نقشه برداری،
کمک و همکاری سایر دوستان و مساعدت دانشگاه (!) میسر شد...

لغو دریافت هزینه سرانه فرهنگی - دانشجوئی(برای دسترسی به اطلاعیه دانشگاه در این زمینه، بر روی  ادامه مطلب کلیک کنید)


بعد نوشت: یه دوستی در قسمت نظرات یه نظر خصوصی نوشته بود به این مضمون: "ببینم این پرچم تو گرفتن حق میثم محرم زاده کجا بود که همتون ترسیدید بالا بگیریدش، موقعی به این پرچمت افتخار کن که بتونی از حقی به این مهمی رو نذاری نا حق بشه...."

من دلم نیومد نظرش رو بی جواب بذارم، پس خطاب به این دوستمون مینویسم: "نمیدونم بعد از ۲۵/۳/۱۳۹۰ چقدر پیگیر مطالب این وبلاگ بودی، اما این وبلاگ یکی از اولین رسانه هایی بود که خبر تاسف برانگیز فوت میثم عزیز رو منتشر کرد و در راستای پایمال نشدن حق خانواده محرم زاده و همچنین اساتید و سایر دانشجویان دانشگاه از هیچ تلاشی مضایقه نکرد. در همین راستا شخص بنده به همراه نویسنده سابق این وبلاگ، جناب آقای مستوفی، مطالبی در جهت احقاق حق دانشجویان، در وبلاگ درج کردیم. حتی تا جایی پیش رفتیم که در نظرات خصوصی که با اسم مستعار نوشته شده بود، به تعلیق از دانشگاه تهدید شدیم. فکر کنم با این تفاسیر، حکایت شما حکایت همون کسیه که خارج از گود نشسته بود و میگفت لنگش کن. ما ادعایی در این زمینه نداریم. کاری بود که از دستمون برمیومد و وظیفه ای بود که باید انجام میدادیم، مطالبی رو هم که در بالا اوردم به صورت سربسته عنوان کردم. اما شمایی که ادعاتون میشه کجای این داستان بودی؟؟؟"


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط "m..."):
جای بسی قدردانی داره از دوستان عزیز نقشه بردار... دمتون همیشه گرم واقعا پول زور بود برای خدمات ارائه نشده می خواستن...
.:ادامه مطلب:.
نوشته شده در شنبه 1391/01/19 ساعت 19:3 توسط محمد بابامرادی

آدمها نه در آغاز بوده اند، که از میانه، در بین راهشان گذاشته اند و نه به پایانی می رسند، که در راه مانده اند.
خودم را می گویم: در راه مانده ایی که خودش را هم نشناخت... چه رسد به دوستان و اطرافیان و ...
نسبم شاید برسد به گیاهی در هند... اصلا چه توفیری دارد...

نوشته شده در شنبه 1391/01/19 ساعت 18:49 توسط محمد بابامرادی

نمیدونم مجموعه "مرد هزار چهره" که چند سال پیش در ایام نوروز از تلویزیون پخش میشد رو به خاطر دارید یا نه... اون سال یادمه این مجموعه که از شبکه سوم سیما پخش میشد به شدت مورد استقبال مخاطبان سیما قرار گرفت.
اما این مجموعه در نوروز امسال هم به روی آنتن شبکه سوم سیما رفت و به نظر من با وجود باز پخشی بودن این مجموعه از همه مجموعه هایی که به برای عید امسال ساخته شده بودن، قشنگ تر و جذاب تر بود.

در قسمت آخر این مجموعه قاضی از متهم (مسعود شست چی) میخواد که آخرین دفاعیات خودش رو اعلام کنه:
مهران مدیری که نقش متهم رو ایفا میکرد میگه: "چه دفاعی دارم از خودم بکنم جناب قاضی، من بی دفاعم!!! من شریف تربیت شدم، من شریف بزرگ شدم، نه کسی من رو میشناخت، نه کسی بنده رو میدید، نه ثروتمند بودم و نه هیچ چیز دیگه. همه سهم بنده از زندگی کار کردن در زیرزمین اداره بایگانی بود لای پرونده ها. من ساده بودم، من همه چیز رو باور میکردم، من با هیچکس مخالفت نمیکردم، سرم به کار خودم بود و شریف بودم. من نمیخواستم به بانک برم، من نمیتونستم طبابت کنم، من نمیتونستم سرهنگ باشم، من نمیخواستم شعر بگم. من مقاومت کردم تا حد توانم اما من توانم کم بود، بنده ضعیف بودم، برای خودم ضعیف بودم و برای دیگران. من به همه احترام میگذاشتم. من شروع کردم به بازی کردن و من شروع کردم به سرگرم شدن و بعضی وقتها یادم رفت که کجام. همه اینایی که میگن مال من نیست، حق من نیست و من اشتباهی ام. من از اولش هم اشتباهی بودم. تقصیر من بود، تقصیر دیگران هم بود. (خطاب به خدا) اما خدایا تو شاهدی که من هیج چیزی رو برای خودم بر نداشتم، (با بغض ادامه میدهد) من هیچ چیز رو توی جیبم نذاشتم، من از سهم کسی نزدم، من فقط اشتباهی بودم. خدایا تو شاهدی که من چیزی رو خراب نکردم، خدایا تو شاهدی که من کسی رو اذیت نکردم، من فقط اشتباهی ام، چه دفاعی از خودم بکنم، من بی دفاعم. حالا من مانده ام و تقاص این همه اشتباه دیگران و بازیگوشی خودم، جناب قاضی من از هیچکس توقعی ندارم. (خطاب به خدا) خدایا تو منو ببخش."

فکر کنم هیچکس به زیبایی "مهران مدیری"، نمیتونست خصوصیات "اشتباهی" هارو بگه...

 به افتخار مهران مدیری که از اول هم "اشتباهی" بود.


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط "مهشید"):
با این صحبت ها فک کنم اشــــــتباهی بودنم سعادت میخواداااااا! اشتباهیا به وجود نمیان و از بین نمیرن بلکه از وبلاگی به وبلاگ دیگه تغییر میکن(قانون پایستگی اشتباهیا) متن زیبایی بود.

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14 ساعت 16:14 توسط محمد بابامرادی

بعد از خوندن خاطرات یکایک شما عزیزان همیشه همراه با موضوع تقلب کردن و تقلب رسوندن و بعد از بررسی دقیق خاظرات، اسامی نفرات برتر در این زمینه به شرح زیر اعلام میشود:

۱) سرکار خانوم "m..." (به خاطر ابتکار و شجاعتشون در تقلب رسوندن و انجام کار انسان دوستانه)
2) سرکار خانوم "مهشید" و جناب آقای "behnam" (به خاطر انجام عمل جسورانه که به ذهن معلم خطور نمیکرد)
3) جناب آقای "هادی" (به خاطر ظرافت خاطره و اوف شدن انگشتشون)

در ضمن لازم به توضیح است هدیه ای که به رسم بادبود برای نفر برتر در نظر گرفته شده است، به زودی و در اسرع وقت به ایشان اهدا خواهد شد...
در آخر جا داره از همه شما خوبان کمال تشکر و قدردانی رو به خاطر شرکت در این بحث داشته باشم و دست تک تک شما عزیزان رو به گرمی بفشارم.

***

خاطره برگزیده (ارسال شده توسط "m..."): از خاطره های جالب من تو تقلب این بود که تو دوران دبیرستان(سوم) یک دوست داشتم که تو رشته ی انسانی بود و تو درس عربی افتضاح
و از اونجایی که امتحانا نهایی بود و منم عربیم خوب بود دست به دامن من شد
من هم از طریق تلفن همراه عزیز ! بهش سوالهای امتحان رو رسوندم... و تونست قبول بشه...خوبی دخترا اینکه مقنعه سر میکنن و اون وقتا چون گوشی اوردن خیلی مد نبود تونستیم با موفقیت عملیات تقلب رو انجام بدیم که کلی حال اومدیم( از ذکر جزییات کار خودداری میکنم چون بد آموزی داره) ... البته بچه های عزیز شیوه های مدرن هم هست که با مبلغ مناسب بهتون تعلیم میدم


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط "مهشید"):
بله بلــــــــــــه! منم تبریک میگم به همه ی متقلب های عزیز مخصوصا به "m..." خانم, که نشون داد در هر عرصه ای اوله!
راستی "m..." جان تجربه نشون داده تک خوری خوب نیس. بعد جایزه ,ما رو هم دریاب!!!
در اخر جا داره از شما هم تشکر و قدر دانی بشه بخاطر اینکه زمینه ای رو فراهم کردی تا بچه ها بتونن اخر ترم رو نفر اول حسابایی وا کنن!!!
نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14 ساعت 15:9 توسط محمد بابامرادی
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند،
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند،
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند،
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها،
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند،
عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای ديگر خواهان بازگشت مارها شدند،
مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند،
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنيا می آيند.

تنها يك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است،
اينكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان.

نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14 ساعت 0:0 توسط پریسا محمدی

در آستانه سیزده به در، چند تا توصیه داشتم که میخواستم خدمتتون عارض بشم:
۱) سعی کنید این روز رو با خانواده و فامیل سپری کنید و از برپایی اجتماعات ۲ نفره (اونم ۲ نفر از جنسهای مخالف) در فضاهای باز خودداری کنید، چون ممکنه پلیس پیشگیری بیاد و ...، خوب این همه روز تو سال داریم که راحت میتونید برید پارک و باهم قدم بزنید، وجدانن این یه روز رو بی خیال شین...
۲) اگه یه موقع زبونم لال بر حسب اصرار و شایدم اجبار، وسطی بازی کردید، قبلش به خانوم ها تذکر بدید وقتی توپ بهشون خورد، جیغ نزنن، به خدا بازیه، ما هر سال سر این قضیه مشکل داریم...
۳) موقع آش دوغ خوردن زیاد ملچ ملوچ نکنید، چون ممکنه خانواده ی کناردستی بلد نباشن آش دوغ درست کنن، رعایت کنید دیگه... اگه با الفبای رعایت کردن آشنا نیستید، یه چند تا پیاله هم واسه اونا بکشید...
۴) تفریحات سالم رو فراموش نکنید، قلیون بکشید، ورق بازی کنید، تخته نرد و بدمینتون و کارهای ازین قبیل هم مسئله ای نداره، اما خواب و استراحت رو بر چیزهای دیگه مقدم بدونید.
۵) اگه لب رودخونه ای، استخری، دریایی میرید، یه وقت مایو برندارید، خیلی ضایعست، آخه کی تو سیزده به در آب تنی میکنه؟
۶) برای سبزه گره زدن اصلا عجله نکنید، فرصتش تا ۲۰ فروردین تمدید شده.
۷) واسه درست کردن جوجه کباب، جوجه هارو از شب قبل تو نمک و زعفرون و آبلیمو (یا سس مایونز) بخوابونید تا طرد و لذیذ بشن و واسه روشن کردن آتیش از نفت و ژل آتیش زا و ازین چیزهای سوسولی استفاده نکنید، مثل یه مرد، چندتا ذغال بذارید رو پیکنیکی و با باد زدن ذغال ها رو عمل بیارید.
۸) این مورد از همه موارد مهم تره، در طول روز یادتون باشه که دانشگاه به زودی باز میشه و امتحانات میان ترم و پایان ترم هم نزدیکه...

امیدوارم همه شما عزیزان ازین روز لذت ببرید...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حالا نوبتی هم باشه، نوبت شماست، از همه شما دوستان عزیز میخوام یه دروغ سیزده تو قسمت نظرات بگین... تو دروغ هایی که میگید، سعی کنید عنصر خیال پردازی و اغراق رو رعایت کنید و از گفتن دروغ های کلیشه ای خودداری کنید... منتظر دروغ های قشنگتون هستم.

 یعنی کی میتونه قشنگترین دروغ رو بگه؟؟؟


+ کامنت برتر (ارسال شده توسط "هادی") :
مکمل توصیه 6- من چند تا سبزه خوب از اون ور اب های آزاد اوردم که چند تا دونش بیشتر نمونده. گره هاش توپ (100% تضمینی همراه اشانتیون ) جواب میده (10 روزه سوار بر قاطر سفید سیاه صورتی ابی و....... میاد دنبالتون) مگه دخترای اونورو ندیدید !!!!!!
شماره تماس _091930000000
راستی من با اسب سفیید یا هر چی دوس میدارین میام!!! !

نوشته شده در شنبه 1391/01/12 ساعت 17:23 توسط محمد بابامرادی

باید بگذری، می بینی که او رفته است آن دور دورها ... با چشم نمی بینی و با دست لمسش نمی توانی. گیرم که تو به زور بگذاریش توی دلت... فراموش کن! زمان...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
تمام فضای روحم را گرفته ای، حضورت در تمام وجودم جاری است. تو که نمی دانی (باز حالت آن علم غیب دانها را به خودت بگیر و بگو: چرا می دانم!) نه! تو نمی دانی آخر... که چقدر گریسته ام!
می گویند باید سرگرم باشم برای فراموشی!
می روم سراغ کتابها، حافظ، مولانا، نظامی و عطار!
آن طرف تر هم شمس. دیوان شمس را بر می دارم، باتقدس (یادم داده ای که هر کتاب را حرمتی است). می گشایم و اشک است به پهنای چهره ام. شبی که شمس را مهمان دلم کردی یادت هست؟ شعری برایم خواندی، خواندنی:
...تا که ما را و تو را تذکره ی باشد یاد
دل خسته به تو دادیم و خیالت بردیم....
کتاب را می بندم. مقالات شمس؟ نه... که کلمه کلمه اش را با تو خوانده ام...
بوستان سعدی، فیه ما فیه، ایرج میرزا، کلیات عبید، جلال... می بینی که نمی شود. به خدا که نمی شود.
اینها همه بوی تو را می دهند! یادم می آید آن وقتی که تمام آنها را روزی هزار بار به نام تو زیرو رو کرده ام تا بیتی بیابم در خور زیباییت؟!
چشمها را می بندم و دور می شوم از این کتابها! این انبوه خاطرات!
می نشینم گوشه اتاق (چند بار مهمان این گوشه دنج بوده ای؟!!) کنار دفتر خوشنویسی و قلمدانم! قلمها را زیر و رو می کنم، دوات به دست، قلم سیاه چشم را می برم سمت کاغذ، که ناگاه سر خم می کند... قلم تراش را بر می دارم (نه هوا برت ندارد، هنوز که هنوز است، نمی توانم قلم را تراشی دهم درست! هنوز هم کلی دستم را... نمی گویم نگران می شوی باز!) 
می نویسم ناخودآگاه : " بر همه چیزی کتابت بود؛ مگر بر آب..."

راستی حالا حالاها مانده است که بتوانم تابلویی که قرار بود، برایت بنویسم. راستی نشانی هم ندارم، تا یادم نرفته بگو خانه جدیدت کجاست؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دانم چگونه باز می گردی... شاعر شوم و برایت غزل غزل، شعر بگویم؟ عابد شوم و بستایمت مدام؟ عارف شوم و دل بسپارم به سیر و سلوکهای آنچنان؟ به یادت 40 شبانه روز شمع روشن کنم و دست به دعا بردارم؟ یا دست به دامان سحر و جادو شوم؟
بگو... بگو کدام... تا همان را نذر کنم... جایت خالی است و دل من برایت تنگ تنگ!
چون پسین روزگار سپری شده غمگینانه و آرام در کنج جهانم و در زاویه بودنم به بست نشسته ام، در هنگامه بن بستی این چنین، در ماتم حالی، در سوگواری جانی...  آزمون دوباره نانویسندگی...

+ از نوشته های قدیمی، ثبت شده در تاریخ ۴/۶/۱۳۸۹
+ ازین به بعد سعی میکنم، هر از گاهی نوشته های قدیمی و زیبای ثبت شده در وبلاگ رو که در زمان ثبتشون بنا به دلایلی دیده نشدن، دوباره به نمایش بذارم برای شمایی که قدر هنر و عشق به نویسندگی رو به خوبی میدونید.
+ ازین به بعد بهترین کامنت (نظر) هر پست به عنوان کامنت برتر، بعد از گذشت یک هفته از تاریخ انتشار پست، به پست اضافه خواهد شد.

نوشته شده در شنبه 1391/01/12 ساعت 17:0 توسط محمد بابامرادی

اگه همچین راه ارتباطی با خدا وجود داشت، اولین چیزی که بعد از فشار دادن زنگ و باز شدن در به خدا می گفتید، چی بود!!!!؟

من میگفتم: خداوندا تو تنهایی من نیز تنهای تنها، تو یکتایی و بی همتا ولی من نه یکتایم نه بی همتا، فقط تنهای تنها و محتاج نگاهت هستم.

پا وبلاگی: جا داره این رو هم بگم که ما خیلی ساده تر و آسون تر میتونیم با خدای خودمون صحبت کنیم، فقط کافیه از همون جایی که هستیم، خدا رو صدا بزنیم...

نوشته شده در جمعه 1391/01/11 ساعت 13:33 توسط محمد بابامرادی

شماها یادتون نمیاد...
اون زمانی که ما وبلاگ زدیم و مسلک وبلاگ نویسی رو پیش گرفتیم، اینجاها همش زمین خاکی بود!!
مثل الانا نبود که هرکس که تو خونه اینترنت داره، به فکر وبلاگ نویسی بیوفته. اون موقع ها این کارا به ذهن کسی خطور نمیکرد!!! ما با سختی و مشقت به اینجا رسیدیم. به " آرشیو مطالب " که نگاه بندازید به قدمت این وبلاگ پی میبرید. درسته اولین نبودیم اما تونستیم یکی از بهترین ها باشم...
یه اصولی هم داشتیم که سعی کردیم رعایتش کنیم، از همون اول وبلاگ ما هرکی/هرکی نبود و با تبادل لینک مرسوم در ارتباط های وبلاگی بیگانه بودیم. از همون اول سعی کردیم به نظرات افراد مختلف احترام بذاریم (البته یه جاهایی هم بود که به دلایلی با بعضی از افراد برخورد شد). از همون اول با مخاطب خودمون روراست بودیم و به هیچکس اجازه دخالت تو کارمون رو ندادیم.
اون موقع ها که ما وبلاگ داشتیم...
اینارو گفتم تا خیلی ها که ادعا میکنن سالهاست وبلاگ نویسی میکنن، یادشون بیاد که جلوی قاضی، حرکت های آکروباتیک نزنن...

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/08 ساعت 18:45 توسط محمد بابامرادی
تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به گروه نقشه برداران دارالفنون است | طراحی : دانشجویان اشتباهی