چقدر دنبالت گشتم و از تو هیچ خبر نبود...!
سرم سرگیجه می رود...!
نفس هایم رو به آخر است...!
این آفتابگردان کوچک فقط نگاهت را می خواهد...!
اما دریغ از قطره ای!
یادت نبود قبل رفتنت بگویی،
شبهای زمستانی دلت « قطبی » است!!!؟
| گروه نقشه برداران دارالفنون این وبلاگ برای تعامل نظرات دوستان با یکدیگر ایجاد شده است.
|
||
|
| چقدر دنبالت گشتم و از تو هیچ خبر نبود...! نوشته شده در یکشنبه 1391/02/31 ساعت 14:29 توسط محمد بابامرادی
از پشت پنجره ی بخار گرفته،
رقص مستانه ی تو را دید می زنم؛ باران بازیچه سر انگشتانت... می چرخد به اشاره تو و مردمک چشمانم، خسته از این همه فاصله، در پس هر پلک، تو را در آغوش می کشد... لبانت، پذیرای بوسه های مکرر باران است و چشمانت خیره به سمت بی قراری من. بی صدا، بی صدای ات را هم آواز می شوم. از پشت پنجره ی بخار گرفته، به سمت چشمانت به پرواز در می آیم. شاید باران جایش را با من عوض کند، من برقصم، تو برقصانی و باران فقط ببارد... نوشته شده در شنبه 1391/02/30 ساعت 20:10 توسط محمد بابامرادی
همیشه باید در برگ ریزان پاییز گام بردارم، نوشته شده در دوشنبه 1391/02/25 ساعت 11:53 توسط محمد بابامرادی
پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است و هر گامى که تو در عشق برمى دارى، خدا هم گامى در غیرت برمى دارد؛ تو عاشق تر مى شوى و خدا غیورتر... + کامنت برتر (ارسال شده توسط "محمد"): معجزه خبر نمی کند با احتیاط نا امید شوید. نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24 ساعت 11:25 توسط محمد بابامرادی
واژه ها را گشتم، از بین تمام صفت ها و ترکیب های نیک روزگار نتوانستم کلمه ای را پیدا کنم که برازنده این نام بزرگ باشد، کسانی که از نعمت داشتن این فرشته محروم هستند، لذت وجودش را بیشتر و بهتر درک میکنند و کسانی که این فرشته گرما بخش خانه آنهاست، شمیم محبت و عطر بهشت را از وجود او استشمام میکنند. اکنون روی کلامم با این فرشته است: " دوستت دارم چون وجود تو شایسته دوست داشتن است، همیشه و همه جا در کنارم بودی و وجود خود را وقف من کردی، انگاه که دستهای کوچکم را در میان دستهایت میگرفتی و به من لبخند می زدی... آنگاه که مرا از زیر قرآن رد می کردی و به مدرسه می فرستادی... آنگاه که با هوش و ذکاوت خود پی میبردی از چیزی یا از کسی دلگیرم و خود شریک غم هایم میشدی... آنگاه که برای موفقیتم دستی به آسمان داشتی... آنگاه که... آنگاه ها بسیار است چرا که وجود تو آنچنان بزرگ و بی کران است که کلمات از توصیفت عاجز می مانند... اکنون جمله آغازین خود را اینگونه اصلاح میکنم، وجود تو شایسته ستایش است." فرا رسیدن میلاد حضرت زهرا (س) و روز مادر مبارک باد.
+ کامنت برتر (ارسال شده توسط "مجید"): تو ای مادر که یک عمره دلت با غصه دم سازه، صبوری های تو مادر منو به گریه میندازه، مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم، از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم، برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی، برای اشکهای من همیشه آستین بودیريال تو ای همیشه غم خوارم، تو ای مطرح ترین یارم، به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم. نوشته شده در شنبه 1391/02/23 ساعت 12:49 توسط محمد بابامرادی
میزی برای کار کاری برای تخت تختی برای خواب خوابی برای جان جانی برای مرگ مرگی برای یاد یادی برای سنگ این بود زندگی.... نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17 ساعت 9:39 توسط مهسا رفیعی
پشت چراغ قرمز ایستاده بودم، ناگهان کودکی آمد و گفت: چسب زخم میخواهید؟ پنج تا صد تومن؟ نوشته شده در شنبه 1391/02/16 ساعت 14:12 توسط مهسا رفیعی
یادش بخیر، سال ۷۶ بود که رفتم مدرسه! اون موقع ها علاوه بر شماره کلاس، به هر کدوم از کلاس های اول دبستان، اسم میوه ای رو اختصاص میدادن و اسم کلاس ما هم کلاس "گلابی" بود! یکی نبود بهشون بگه، آخه مگه میوه قحطه؟ حالا چرا گلابی!!؟ بگذریم، توی این ۱۵ سال، هر سال اوایل مهر ماه هر موقع که خودم رو برای شروع یک سال تحصیلی دیگه آماده میکنم، یاد اون معلم ها و اساتیدی میوفتم که واسم خیلی زحمت کشیدن، کسانی که برای تعلیم و تربیت ما فرزندان ایران زمین، کوشیدند و در واقع سرمایه های اصلی این سرزمین رو پرورش دادند. این چند سطر رو دوست دارم به این عزیزان تقدیم کنم: ۱۲ اردیبهشت، روز توست، تویی که راه را به من نشان دادی و خود نیز چراغ هدایتم شدی، تویی که نام های فراوان به خود گرفتی، روزی آموزگارم بودی، روزی دبیرم و روز دگر استادم. اما همواره به یک نام شهره بودی، معلم. تو به من علم و حکمت آموختی، برایم از تربیت سخن گفتی و به من یاد دادی آبادی ایران در گرو همت و تلاش ما فرزندان ایران زمین است. اکنون ما فرزندان ایران زمین هستیم که یک صدا خواهیم گفت: روز معلم بر تمام معلمان عزیز، مبارک باد. + کامنت برتر : تمامی کامنت های این پست زیبا و بیانگر احساسات دوستان نسبت به این روز خاص بود، لذا کامنتی به عنوان کامنت برتر انتخاب نمیشود.
نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12 ساعت 0:17 توسط محمد بابامرادی
10 اردیبهشت، روز خلیج همیشه پارس... + کامنت برتر (ارسال شده توسط " behnam"): ای کاش تو تقویم هم به جای خلیج فارس می نوشتن خلیجه همیشه پارس .
نوشته شده در یکشنبه 1391/02/10 ساعت 14:35 توسط محمد بابامرادی
استاد کلاس فلسفه در برابر دانشجویان ایستاد و چند شی رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلمه ای یک شیشه خالی بسیار بزرگ رو برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردندند... سپس استاد ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه را به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق جا باز کردند و بین توپ های گلف قرار گرفتند و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند... بعد دوباره استاد ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت و ماسه ها همه جاهای خالی را پر کردند او یکبار دیگر پرسید آیا ظرف پر است و دانشجویان یک صدا گفتند بله! استاد دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات خالی کرد... و گفت: "در حقیقت دارم همه جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم !" همه دانشجویان خندیدند! در حالی که صدای خنده فرو می نشست استاد گفت: "حالا من می خوام متوجه این بشید که این شیشه نمادی از زندگی شماست.. توپ های گلف مهم ترین چیز هایتان هستند. خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان. چیز هایی که اگر چیز های دیگر از بین بروند ولی اینها بمانند باز هم زندگیتان پای برجا خواهد بود. سنگریزه ها چیز های قابل اهمیت هستند: مثل کارتان، خانه تان و ماشین تان! ماسه ها هم سایر چیز ها هستند مثل مسائل خیلی ساده! اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید دیگر جایی برای سنگریزها و توپ های گلف باقی نمی مونه. درست مثل زندگیتان. اگر شما همه زمان و تواناییتون رو روی چیز های ساده و پیش پا افتاده صرف کنید دیگر جایی و زمانی برای مسائلی که براتون اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیز هایی که برای شاد بودنتون اهمیت زیادی داره توجه زیادی کنید. با دوستان و اطرافیان به بیرون بروید و با اونا خوش بگذرونید... همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابی ها هست. همیشه در دسترس باشید! اول مواظب توپ های گلف باشید... چیزهایی که واقعا براتون اهمیت دارند... موارد دارای اهمیت را مشخص کنید.. بقیه چیز ها همون ماسه ها هستند... یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید :پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟
نوشته شده در شنبه 1391/02/09 ساعت 11:42 توسط پدرام فرجی
آدمیست دیگر...
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد... دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور... + کامنت برتر (ارسال شده توسط "m..."): یک روز دیگه ام خودشو خیلی تحویل میگیره... انتخاب باخودمونه ...
نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06 ساعت 21:7 توسط محمد بابامرادی
![]() به نام خالق فاطمه
السلام عليك يا فاطمه الزهرا، يابنت محمد، يا قره عين الرسول فاطمه جان! اي آشناي بي نشان! تاكي اين همه بي نشاني؟! فاطمه جان! اي آيينه سبز عصمت و طهارت ؛ اي بانوي آفتاب و خاتون نور ؛ اي حوريه اي در زمين و انيسه اي در آسمان ؛ فاطمه جان! خوشا به حال 18بهاري كه با تو رویيدند ؛ 18 تابستاني كه به بار نشستند ؛ 18 خزاني که رنگ به رنگ شدند ؛ و 18 زمستاني كه همرنگ سپیدی کفنت شدند ؛ امشب غبارغم دركوچه هاي مدينه آكنده شده ؛ و عرشيان و فرشيان از غروب و غربتت زانوي غم بغل گرفته اند ؛
فاطمه جان! زمان زمان اجابت است ؛
و دعا، به خواهش هاي دستهاي پرحاجتمان ،
پر از التماس ،
مملو از راز و نياز ،
لبريز از عشق است.
یا زهرای مرضیه تمناي اجابتت را داريم.
يا وجيهه عندالله اشفعي لنا عندالله نوشته شده در سه شنبه 1391/02/05 ساعت 13:58 توسط محمد بابامرادی
۱۰۰۰ این پست هزارمین پست این وبلاگ است! هر چند تنها یکی از بهترین ها هستیم؛ + کامنت برتر (ارسال شده توسط " استاد محمدرضا اسماعیلی"): یه کارت پستال هم برای خودت بفرست. + کامنت برتر (ارسال شده توسط " ابراهیم صارمی"): اگه به این افتخار میکنی که هزارمین پست این وبلاگه بزار منم یه چیز بگم بیشتر حال کنی... ما دو هزارمین بار داریم مطلب میخونیم تو وبلاگتون یه بار میخونیم نظر میدیم. یه بار هم میایم ببینیم نظرمون ثبت شده یا نه
. حالا دیدی ما از تو هزار مطلب جلوتریم .نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03 ساعت 16:30 توسط محمد بابامرادی
ظرف غذای نذری همسایه را نگرفتم، هاج و واج نگاهم کرد.
گفتم غذا داریم و این زیادی است... به او نگفتم که اگر فقط ده دقیقه سرکوچه بایستد؛ حتما یک نفر را می بیند که سطل آشغال بزرگ را می کاود برای یافتن لقمه ای نان... دور و برم پر است از یتیم، نیازمند و کودکان خیابانی... یک محل را نذری میدهید، بی آنکه حواستان باشد نیازمندان روزشان به صف ایستادن نمیرسد... و اگر هم برسد از لباسهایشان خجالت میکشند. + کامنت برتر (ارسال شده توسط " ابراهیم صارمی"): واقعا هیچ کس نیست بگه بابا نذرتون رو بدید به یک نیازمند تا بخواین اون رو بین دارو کم دارها پخش کنید... حرفی دیگه برای گفتن نداریم ممنون از پست زیباتون
![]() نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03 ساعت 14:53 توسط محمد بابامرادی
اگه ناراحتی برای اینکه گوشیت آیفون نیست و مدل لپ تاپت قدیمی شده یا اینکه لباس تابستونیات رو هنوز نخریدی و مجبوری همونایی که واسه عید خریدی رو بپوشی و یا هر چیز دیگه ای، میخوام به چهره رنجور این پیرمرد نگاه کنی، این پیر خسته دل، داره اشک شوق میریزه، میدونی واسه چی؟ + کامنت برتر (ارسال شده توسط " ابراهیم صارمی"): سلام محمد خیلی زیبا بود اما دیگه از این تصاویر نذار چون من بعد دیدن این جور تصاویر چند روزی حالم گرفته میشه چون دلم میخواد براشون کاری کنم ولی چه کنم که کاری از دستم بر نمیاد. پیغمبر میگه هرکس به یک پیرمرد توهین کنه به من پیغمبر توهین کرده وهرکی اشک اونو در بیاره اشک من پیغمبر رو دراورده. نوشته شده در شنبه 1391/02/02 ساعت 12:57 توسط محمد بابامرادی
مرد است دیگر...
گاهی تند میشود و گاهی عاشقانه میگوید... غرورش آسمان و دلش دریاست... تو چه میدانی از بغض گلو گیر کرده یک مرد؟!!! تو چه میدانی که شاید چشمانت دنیای او شده... تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبر دارد و بالش زیر سرش... مرد را فقط مرد میفهمد و مرد... + کامنت برتر (ارسال شده توسط " استاد محمدرضا اسماعیلی"): ای بابا؛ جیگرم آتیش گرفت. این شب ها هم میگذره ولی باید همیشه یادت بمونه. نوشته شده در شنبه 1391/02/02 ساعت 11:23 توسط محمد بابامرادی
گاه می اندیشم...
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی، روی تو را کاش میدیدم. شانه بالازدنت را... بی قید! و تکان دادن دستت... که مهم نیست زیاد!! و تکان دادن سر را... که عجب! عاقبت مرد؟!!! افسوس! کاش میدیدم. من با خود می گویم... چه کسی باور کرد جنگل جان مرا... آتش عشق تو خاکستر کرد. آنجا را نمیدانم، اما اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند، باور نمیکنند چیزی از دست داده باشی...
+ کامنت برتر (ارسال شده توسط " behnam"): سعی کنید قلبی مقاوم داشته باشید، قلبی که مقابل گرم و سرد حوادث و ضربه های عاطفی همچون ظروف چینی با اندک ضربه ای خرد نشود .
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/29 ساعت 19:53 توسط محمد بابامرادی
در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید، این شمالیترین شهر دانمارکیهاست ..... جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی بهم میپیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمیشوند و بنابرین این راستا بوجود میاد
In a tourism filled city of Skagen you can see this incredible natural sight. This city is the most northern point of Danish people…..where the Baltic sea “meets” the North sea. Two different seas can not be combined together thus creating this line.
و شاید این همان چیزی باشد که در قرآن آمده است...
سورة مباركه الرحمن آیات ۱۹ الی ۲۲:
مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ (19) بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ (20) فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ (21) يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22)
19. دو دريا را به گونه اي روان كرد كه با هم برخورد كنند.20. اما ميان آن دو حد فاصلي است كه به هم تجاوز نمي کنند.21. پس كدامين نعمتهاى پروردگارتان را انكار مىكنيد؟
22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج مىشود.
سوره مباركه فرقان آیه 53:
و هو الذي مَرَجَ البحرينِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَينَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً (۵۳)
و اوست كسي كه دو دريا را موج زنان به سوي هم روان كرد اين يكي شيرين و آن يكي شور و تلخ است و ميان آندو حريمي استوار قرار داد.
سوره مباركه فاطر آيه 12:
وَمَا يَسْتَوِي الْبَحْرَانِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن كُلٍّ تَأْكُلُونَ لَحْمًا طَرِيًّا وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْيَةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْكَ فِيهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (۱۲)
اين دو دريا يکسان نيستند: يکی آبش شيرين و گواراست و يکی شور و تلخ، از هر دو گوشت تازه می خوريد و از آنها چيزهايی برای آرايش تن خويش بيرون می کشيد و می بينی که کشتي ها برای يافتن روزی و غنيمت، آب را می شکافند و پيش می روند، باشد که سپاسگزار باشيد.
سوره مباركه نمل آيه 61:
اَمَّنْ جَعَلَ الْاَرْضَ قَرَارًا وَ جَعَلَ خِلالَهَا اَنْهَارًا وَ جَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَ جَعَلَ بَينَ الْبَحْرَيْنِ حَاجِزًا ءَاِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ ﴿61﴾
[آيا شريكانى كه مىپندارند بهتر است] يا آن كس كه زمين را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پديد آورد و براى آن، كوهها را [مانند لنگر] قرار داد، و ميان دو دريا برزخى گذاشت؟ آيا معبودى با خداست؟ [نه] بلكه بيشترشان نمىدانند.
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/22 ساعت 21:13 توسط الهام جعفری
میدانی؟
یک وقتهایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی: تعطیل است!!! و آن را بچسبانی پشت شیشه ی افکارت، باید به خودت استراحت بدهی... دراز بکشی... دست هایت را زیر سرت بگذاری و به آسمان خیره شوی و بی خیال سوت بزنی... در دلت بخندی به تمام افکاری که در پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند! آنوقت با خودت بگویی: تعطیل است!!! بگذار منتظر بمانند... تعطیل است...
نوشته شده در سه شنبه 1391/01/22 ساعت 16:27 توسط محمد بابامرادی
میدانی کی فهمیدم خیلی تنها شده ام؟
+ کامنت برتر (ارسال شده توسط " استاد محمدرضا اسماعیلی"): آخی! دلم سوخت. اگه میخوای همچون کوه مغرور و تنها باشی، باش؛ خیلی هم عالی. ولی اول اینکه سعی کن خودت اینجوری باشی نه اینکه روزگار مجبورت کرده باشه و دوم اینکه خدا هم میگه ما انسان را کوپل آفریدیم. ولی کلا اشکال نداره خیلی غصه نخور. راستی چه خبر؟ درسهات رو میخونی؟ برای کنکور چی؟ دلم برای اون دیوونه خونه تنگ شده. نوشته شده در دوشنبه 1391/01/21 ساعت 12:10 توسط محمد بابامرادی
نوشته شده در شنبه 1391/01/19 ساعت 22:22 توسط پریسا محمدی
موفقیتی دیگر برای دانشجویان دانشگاه دارالفنون که با پیگیری دانشجویان نقشه برداری، لغو دریافت هزینه سرانه فرهنگی - دانشجوئی(برای دسترسی به اطلاعیه دانشگاه در این زمینه، بر روی ادامه مطلب کلیک کنید)
بعد نوشت: یه دوستی در قسمت نظرات یه نظر خصوصی نوشته بود به این مضمون: "ببینم این پرچم تو گرفتن حق میثم محرم زاده کجا بود که همتون ترسیدید بالا بگیریدش، موقعی به این پرچمت افتخار کن که بتونی از حقی به این مهمی رو نذاری نا حق بشه...." من دلم نیومد نظرش رو بی جواب بذارم، پس خطاب به این دوستمون مینویسم: "نمیدونم بعد از ۲۵/۳/۱۳۹۰ چقدر پیگیر مطالب این وبلاگ بودی، اما این وبلاگ یکی از اولین رسانه هایی بود که خبر تاسف برانگیز فوت میثم عزیز رو منتشر کرد و در راستای پایمال نشدن حق خانواده محرم زاده و همچنین اساتید و سایر دانشجویان دانشگاه از هیچ تلاشی مضایقه نکرد. در همین راستا شخص بنده به همراه نویسنده سابق این وبلاگ، جناب آقای مستوفی، مطالبی در جهت احقاق حق دانشجویان، در وبلاگ درج کردیم. حتی تا جایی پیش رفتیم که در نظرات خصوصی که با اسم مستعار نوشته شده بود، به تعلیق از دانشگاه تهدید شدیم. فکر کنم با این تفاسیر، حکایت شما حکایت همون کسیه که خارج از گود نشسته بود و میگفت لنگش کن. ما ادعایی در این زمینه نداریم. کاری بود که از دستمون برمیومد و وظیفه ای بود که باید انجام میدادیم، مطالبی رو هم که در بالا اوردم به صورت سربسته عنوان کردم. اما شمایی که ادعاتون میشه کجای این داستان بودی؟؟؟" + کامنت برتر (ارسال شده توسط "m..."): جای بسی قدردانی داره از دوستان عزیز نقشه بردار... دمتون همیشه گرم .:ادامه مطلب:.
واقعا پول زور بود برای خدمات ارائه نشده می خواستن...نوشته شده در شنبه 1391/01/19 ساعت 19:3 توسط محمد بابامرادی
آدمها نه در آغاز بوده اند، که از میانه، در بین راهشان گذاشته اند و نه به پایانی می رسند، که در راه مانده اند. نوشته شده در شنبه 1391/01/19 ساعت 18:49 توسط محمد بابامرادی
نمیدونم مجموعه "مرد هزار چهره" که چند سال پیش در ایام نوروز از تلویزیون پخش میشد رو به خاطر دارید یا نه... اون سال یادمه این مجموعه که از شبکه سوم سیما پخش میشد به شدت مورد استقبال مخاطبان سیما قرار گرفت. در قسمت آخر این مجموعه قاضی از متهم (مسعود شست چی) میخواد که آخرین دفاعیات خودش رو اعلام کنه: فکر کنم هیچکس به زیبایی "مهران مدیری"، نمیتونست خصوصیات "اشتباهی" هارو بگه... + کامنت برتر (ارسال شده توسط "مهشید"): نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14 ساعت 16:14 توسط محمد بابامرادی
بعد از خوندن خاطرات یکایک شما عزیزان همیشه همراه با موضوع تقلب کردن و تقلب رسوندن و بعد از بررسی دقیق خاظرات، اسامی نفرات برتر در این زمینه به شرح زیر اعلام میشود: ۱) سرکار خانوم "m..." (به خاطر ابتکار و شجاعتشون در تقلب رسوندن و انجام کار انسان دوستانه) در ضمن لازم به توضیح است هدیه ای که به رسم بادبود برای نفر برتر در نظر گرفته شده است، به زودی و در اسرع وقت به ایشان اهدا خواهد شد... *** خاطره برگزیده (ارسال شده توسط "m..."): از خاطره های جالب من تو تقلب این بود که تو دوران دبیرستان(سوم) یک دوست داشتم که تو رشته ی انسانی بود و تو درس عربی افتضاح
نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14 ساعت 15:9 توسط محمد بابامرادی
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگين بودند،
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند، لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند، لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها، قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند، عده ای از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده ای ديگر خواهان بازگشت مارها شدند، مارها باز گشتند و همپای لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند، حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه برای خورده شدن به دنيا می آيند. تنها يك مشكل برای آنها حل نشده باقی مانده است، اينكه نمی دانند توسط دوستانشان خورده می شوند يا دشمنانشان. نوشته شده در دوشنبه 1391/01/14 ساعت 0:0 توسط پریسا محمدی
در آستانه سیزده به در، چند تا توصیه داشتم که میخواستم خدمتتون عارض بشم: امیدوارم همه شما عزیزان ازین روز لذت ببرید... حالا نوبتی هم باشه، نوبت شماست، از همه شما دوستان عزیز میخوام یه دروغ سیزده تو قسمت نظرات بگین... تو دروغ هایی که میگید، سعی کنید عنصر خیال پردازی و اغراق رو رعایت کنید و از گفتن دروغ های کلیشه ای خودداری کنید... منتظر دروغ های قشنگتون هستم.
+ کامنت برتر (ارسال شده توسط "هادی") : نوشته شده در شنبه 1391/01/12 ساعت 17:23 توسط محمد بابامرادی
باید بگذری، می بینی که او رفته است آن دور دورها ... با چشم نمی بینی و با دست لمسش نمی توانی. گیرم که تو به زور بگذاریش توی دلت... فراموش کن! زمان... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تمام فضای روحم را گرفته ای، حضورت در تمام وجودم جاری است. تو که نمی دانی (باز حالت آن علم غیب دانها را به خودت بگیر و بگو: چرا می دانم!) نه! تو نمی دانی آخر... که چقدر گریسته ام!
می گویند باید سرگرم باشم برای فراموشی! می روم سراغ کتابها، حافظ، مولانا، نظامی و عطار! آن طرف تر هم شمس. دیوان شمس را بر می دارم، باتقدس (یادم داده ای که هر کتاب را حرمتی است). می گشایم و اشک است به پهنای چهره ام. شبی که شمس را مهمان دلم کردی یادت هست؟ شعری برایم خواندی، خواندنی: ...تا که ما را و تو را تذکره ی باشد یاد دل خسته به تو دادیم و خیالت بردیم.... کتاب را می بندم. مقالات شمس؟ نه... که کلمه کلمه اش را با تو خوانده ام... بوستان سعدی، فیه ما فیه، ایرج میرزا، کلیات عبید، جلال... می بینی که نمی شود. به خدا که نمی شود. اینها همه بوی تو را می دهند! یادم می آید آن وقتی که تمام آنها را روزی هزار بار به نام تو زیرو رو کرده ام تا بیتی بیابم در خور زیباییت؟! چشمها را می بندم و دور می شوم از این کتابها! این انبوه خاطرات! می نشینم گوشه اتاق (چند بار مهمان این گوشه دنج بوده ای؟!!) کنار دفتر خوشنویسی و قلمدانم! قلمها را زیر و رو می کنم، دوات به دست، قلم سیاه چشم را می برم سمت کاغذ، که ناگاه سر خم می کند... قلم تراش را بر می دارم (نه هوا برت ندارد، هنوز که هنوز است، نمی توانم قلم را تراشی دهم درست! هنوز هم کلی دستم را... نمی گویم نگران می شوی باز!) می نویسم ناخودآگاه : " بر همه چیزی کتابت بود؛ مگر بر آب..." راستی حالا حالاها مانده است که بتوانم تابلویی که قرار بود، برایت بنویسم. راستی نشانی هم ندارم، تا یادم نرفته بگو خانه جدیدت کجاست؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ نمی دانم چگونه باز می گردی... شاعر شوم و برایت غزل غزل، شعر بگویم؟ عابد شوم و بستایمت مدام؟ عارف شوم و دل بسپارم به سیر و سلوکهای آنچنان؟ به یادت 40 شبانه روز شمع روشن کنم و دست به دعا بردارم؟ یا دست به دامان سحر و جادو شوم؟ + از نوشته های قدیمی، ثبت شده در تاریخ ۴/۶/۱۳۸۹ نوشته شده در شنبه 1391/01/12 ساعت 17:0 توسط محمد بابامرادی
اگه همچین راه ارتباطی با خدا وجود داشت، اولین چیزی که بعد از فشار دادن زنگ و باز شدن در به خدا می گفتید، چی بود!!!!؟
من میگفتم: خداوندا تو تنهایی من نیز تنهای تنها، تو یکتایی و بی همتا ولی من نه یکتایم نه بی همتا، فقط تنهای تنها و محتاج نگاهت هستم. پا وبلاگی: جا داره این رو هم بگم که ما خیلی ساده تر و آسون تر میتونیم با خدای خودمون صحبت کنیم، فقط کافیه از همون جایی که هستیم، خدا رو صدا بزنیم... نوشته شده در جمعه 1391/01/11 ساعت 13:33 توسط محمد بابامرادی
شماها یادتون نمیاد... نوشته شده در سه شنبه 1391/01/08 ساعت 18:45 توسط محمد بابامرادی
| |
| تمامی حقوق این وبلاگ متعلق به گروه نقشه برداران دارالفنون است | طراحی : دانشجویان اشتباهی | ||